سلام دوستان و رفقای دیده و نادیده؛ خوانندگان گرامی
و خب این سکه دیگر حق من است؛ عایدی زحمت و نان بازوی من است. این مسکوک - هر چند اگر سیاه و حتی اگر ور افتاده - مواجب رنجها و تجربههای من است. به تنور انداختند، دست تو بردم، سوختم، اما رهاش نکردم.
نه! باور کنید این بار رنجیدنی در کار نیست؛ نه از کسی و نه از چیزی. از هیچ چیز و کس رنجور نیستم و گله ندارم. لوکیدن را میبندم اما همواره خواهم نوشت. می نویسم اما اینجا دیگر منتشر نمیکنم. هر کی علاقهمند است، اگر خواست از طریق ای میل پیغام بدهد، با کمال میل و با شعف و شوق داستانها و کارهای جدید را رو روال براش میفرستم. از باقی این «خرما بر شاخهی زیتون» و داستانهای دیگر را – که یا نوشته شدهاند، یا نوشته خواهند شد – همه را براش خواهم فرستاد. البته چند نفری هستند که ازشان تقاضا میکنم کارم را بخوانند. همین و خدانگهدار.
